شایانشایان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

عشق مامان و بابا شایان

17 ماهگی

1392/12/16 13:33
نویسنده : مامان فرنوش
154 بازدید
اشتراک گذاری

شایان جون مامان اینقد اینقد ماشالا وقتمو پر کردی و شیطون شدی که واقعا حسرت میخورم که چرا نمیتونم هر روز بیام اینجا و کارای قشنگتو و برات بنویسم

 

ولی خورده خورده شروع میکنم

عشقم کارای که از بعد یکسالگیت یاد گرفتی این بوده که ادما رو به شیوه خودت با باز کردن دهنت و یه صدای عجیب میترسونی خیلی خیلی بامزه میشی

بعضی موقعها یاه بابا یا ماما میگی

عاشق کلید ماشین هستی قبل اینکه از در خونه بریم بیرون باید کلید رو بدیم دستت تا رضایت بدی از خونه بریم بیرون و وقتی تو پارکینگ میریم از بین اون همه ماشین  جورواجور تو ماشین خودمون رو میشناسی و میدوئی میری درو باز میکنی

 

چند وقت پیش هم بابایی ماشین و عوض کرد و یه  پرشیا خرید روز دوم شما دستگیره راهنما رو شکوندی و باعث شد کل سیم کشی ماشین عوض بشه عزیزم یه همچین پسری توانمندی دارم من

هر روز صبح تا شب دم در حموم وایسادی و داد میزنی که منو ببرین حموم البته تقصیری نداری چون مامانت تنها تفریحش تو بارداری حموم بود تو هم شدی شایان حمومی

 

عاشق هایپر استاری وقتی میریم هایپر از بقل قفسه ها که رد میشیم خودت چیزایی رو که دوست داری برمیداری و پرت میکنی تو سبد یعنی من خر کیفه میشم با این کارت همیشه اروز داشتم که هر چی دوست داری بگی برات بخرم ولی تو خودت خودکفایی عشقم

 

ازبدترین اتفاقات بیماری 17 ماهگیت بودکه تب و اسهال واستفراغ بود که مجبور شدیم یه شب تو اون بیمارستان لعنتی بستریت کنیم و چون هیچی اب تو تنت نمونده بود رگت به سختی پیدا شد ولی بدترین قسمتش این بود که تو رو تنها بردن تو اتاق برای پیداکردن رگ و به منو بابا اجازه ندادن بیایم تو ولی خدا میدونه که چقدر جیغ زدی و من طاقتم سر اومد و در و هل دادم و اومدم تو و تو رو ازشون گرفتمو با داد و بیدار اوردمت بیرون متاسفانه دو جای دستت و سوزن زده بودن و خلاصه بیمارستان گذاشتم رو سرم همه ریختن دوباره با کلی اصرار خواهش تو رو دوباره بردن تو بعد از 4 تا سوزن بلاخره رگتو پیدا کردن ولی تو دیگه اینقد ترسیده بودی که دیگه حاضر نبودی یه ثانیه وایسی همش تو بغل خاله فرناز بودی و فقط تو بغل اون اروم میشدی از شانس ما هم مسعودجون تهران نبود ولی خاله و من تا صبح تو بیمارستان بالا سرت بودیم تو هر بار که بیدار میشدی و میدید که سوزن تو دستته بیمارستان میذاشتی رو سرت یعنی بدترین شب زندگیم بود

ولی خدا صد هزار مرتبه شکر از همون شب به بعد بهبود پیدا کردی و فرداش هم من راهی شدم برای سرم از تو بیماری رو گرفته بود عزیزم

انشالا که همیشه سلامت باشی و هر چی درد و بلای توئه مستقیم بخوره تو فرق سر من

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)